بسبوسه با فندق

سلام دوستم نوشین یه مجله عربی داشت بهم دادبا دومی نشستیم روی میز فارسیش کردیم حالا یه دستورشو براتون مینویسم

خیلی راحته کاری نداره

البته دستور این یکی رو از توی کتابی که دومی از عراق برام اورده درست کردم میخوام تمام دستورای بسبوسه رو درست کنم و براتون بنویسم

یک شیرینی عربیه که با شیره درست میشه

پس اول باید شیره رو درست کرد

بسبوسه

سه چهارم پیمانه شکر وسه چهارم پیمانه اب راروی حرارت  قرار داده تا جوش یزند پس از چند دقیقه چند قطره آبلیمو وسه قاشق سوپ خوری گلاب اضافه کنید دو جوش که زد خاموش کنید و بزارین خوب سرد بشه

مواد لازم برای بسبوسه

یک و نیم پیمانه آرد رو با یک پیمانه شکر و جوش سیرین یک چهارم قاشق چای خوری و نیم پیمانه نارگیل و یک چهارم پیمانه روغن و ماست پرچرب یک پیمانه و کمی وانیل رو توی ظرف گودی بریزین و با قاشق چوبی هم بزنین قالب چهارگوش ٢٠ سانتی رو چرب کنید و مایه خمیر رو که کمی سفت است در قالب پهن کنید و روی اون رو فندق بزارین و روش رو با پارچه ای بپوشونید در یک جای گرم به مدت ١ ساعت استراحت بدین باید ور بیاد اگر نیومد باز کمی بزارین اگر نیومد باز ناراحت نشین دیگه برین در فر رو باز کنین و فر رو گرم کنید ٢٢٠ درجه طبقه وسط ٣٠ دقیقه تا اطرافش برشته  بشه  شیره سرد رد روی بسبوسه گرم بریزید و برش لوزی به طوری که توی هرکدوم یه دونه فندق باشه

نوش جان

داره ١٨ میشه بازم نمیدونم چند سال شده که بدونش داریم سر میکنیم گاهی اوقات جمعه ها آدم دوست داره بره یه جایی که دوست داره همیشه دوست داشتم  ولی همیشه نمیشد الان هم که دیگه هیچ وقت نمیشه

همه میخوان وقتی تورو ببینن سرویس ببینن چرا این جوریه

همه انتظار دارن یا بعضی که مجبت میکنن بعضیا ناراحت میشن حسودی میکنن چرا

دوست داری گاهی جمه بری یه جایی که دوست داری ولی نمیشه دیگه نمیشه بغدازظهراازمدرسه سر راه بری یه سری بزنی خوب کسی نیست  که بری واسه چی  بری اصلا کجا بری

اگه هم شام نداشتی همونجا شامتو بخوری بعدش هم بیای خونه مثل اونوقتاکه خیلی کم بود که همیشه تکرار نمیشد میمردی تا تکرار بشه

دلم درد میکنه خیلی دارن واسه خودشون چرا من ندارم چرا

هیچ کس جای هیچ کس دیگه رو نمیگیره

نمیگیره

کاشکی آبنبات بود میرفتی میخریدیش کاشکی وام بود قسطشو میدادی

نیست     نیست             نیست                نیست

چند وقت پیش خوابشو دیدم الان یادم نیست ولی صبح وقتی بیدارشدم خیلی حال خوبی داشتم ولی الان ندارم

/ 8 نظر / 22 بازدید
صبا

الهی خانم گل[ناراحت] درباره ی کی صحبت می کردین ؟ حس غریبی بهم دست داد میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه .........[ناراحت] مواظب خودتون باشید[گل]

صبا

الان بالای وبلاگتو نو خوندم خدا فاطمه ی عزیز و رحمت کنه خدا بهتون صبر بده چشم حتما برای شادی روحش این کار و می کنیم بازم میگم مواظب خودتون باشید[گل]

دلتنگی های یک غربه

سلام ... اول مرسی به خاطر این دستور از این حالتها تو زندگی منم هست ولی اگه اینا نباشن زندگی معنی نمیده .. من اینو از زندگی فهمیدم .. همین سختی و دردها هستن که ما رو میسازن پس تحمل کن و ادامه بده چون همه زود گذرن و یه روز میاد که به هر چی خواستی و به هر کسی که میخواستی میرسی... دوستدار شما یه غریبه که دلتنگه...

بدون نام

سلام اون چند جمله ای که نوشته بودی و هیچ ربطی به آشپزی نداشت و درواقع حرف دلت بود باعث شد دل من هم بگیره... دلت واسه مادر یا پدرت تنگ شده....مگه نه؟؟؟؟[ناراحت]

خدا بيامرزتشون

هستی

سلام خوبی ؟خوب کردی نوشتی مگه همش باید از آشپزی نوشت گاهی هم خوبه که آدم حرف دلشو بنویسه !منم بعضی وقتا دلم برای مامان بزرگ تنگ میشه مگه مامان شما تنها بود مامان بزرگ ماهم بوده اصلن برای ما که همیشه زنده اس روحش شاد .

نرگس

من که نمیفهمم چی میگی آخه اولین باره وارد سایتت شدم چند سالته؟یه کم از خودت برام بگو! سایتتو دوست دارم چون خودمونیه

منی که ندارم دردبی مادریو میفهمم