المپیک مسلمانان  1

 سلام

نمیدونم اول ماه بود یا نه خلاصه یکی از این شبهای قشنگ و دوست داشتنی با کاروان رفتیم حرم تو حیاط نشستیم برا ختم قران وقتی ختم قران تموم شد با آقا و دوستش که نمیدونم اسمش منصور  و یا ناصره !و خانم محمدی و چینی ساز و خانم سیانتی و ایزد مهر دست دستا گرفتیم که بریم حجر اسماعیل نماز بخونیم خانم محمدی براثر فشار نصفه های راه ازما جدا شد ولی بقیه مون به هر ترتیبی بود خودمون رو به حجر رسوندیم دستمون رو به خونه ی خدا زدیم حس خیلی قشنگی بود یک لحظه احساس کردم کسی برام دعا کرده که دستم به خونه ی خدا رسیده دیدین میگن ایشاالله دستت به خونه  ی خدا و یا دستت به ضریح امام حسین و یا این حرفها . . . . .

یه صحنه ی خیلی قشنگ دیدم یه دختر سیاه پوست که مقنعه بلند مشکی تنش بود خودش رو به دیوار کعبه رسونده بود و نصف صورتش رو چسبونده بود به دیوار و آروم آروم گریه می کرد و زیر لب چیزهایی رو نجوا می کرد  د ستش کنار صورتش بود یک انگشتر طلا با نگین قرمز دستش بود دقیقا  کنار دست دخنر سیاهپوست یک دست سفید پوست بود انگار این دستها یک بودند چون در حال مناجات با خدای احد و واحد خودشون بودند تا گوشیمو در بیارم آمادش کنم که از این صحنه عکس بگیرم  جا به جا شدند و این صحنه ی بسیار زیبا رو از دست دادم خیلی حیف شد ولی دیدن این صحنه خیلی برام شعف انگیز بود به نوبت دورکعت نماز خوندیم و از حجر بیرون اومدیم کمی اذیت شدیم ولی خوب  خیلی خوب بود